کدامين سو
باورها در ذهنم جای نمی گیرند ...فکرها می روند و می آیند ...تمام حرفهای خوب ، با تمام انرژی های مثبتشان ، تنها با یاد و خاطره ای دردناک پاک می شوند انگار در یک لحظه ... این روزها زیاد از اینگونه حرفها می شنوم...زیاد از این حرفها می زنم...از تاثیر ذهن ..از نیروی ذهن ..از کنترل ذهن در مقابله با تمام رنج ها از چگونه زیستن...معنای زیستن معنا یافتن در رنج ، در زندگی این روزها زیاد از این حرفها می شنوم ...زیاد از این حرفها می زنم ...زیاد از این واژه ها می خوانم... اما انگار فقط گذر خاطره ای کوچک ...خاطره ای پر از رنج ، همه را آنچنان در هم می ریزد که هیچ نمی ماند از آن همه تلاش برای تفسیر تمام این لحظه ها نمی دانم تا چه حد به تمام این حرف ها باور دارم، اما می دانم انقدرها هم که فکر می کردم قابلیت باور یک راه و روش را ندارم.انگار همیشه در این حالت تعلیق لذت بردن از چیزی و باور نداشتنش ...حرف زدن از چیزی و باور نکردنش باقی می میمانم از باور که حرف می زنم ، برای من تنها چیزی است که آنچنان پذیرفته باشمش که آرامم کند.... همین عید پیش بود که تمام این حرفها را برای یکی از عزیز ترین هایم تکرار می کردم ...از تمام مثبت بودن ها و باور داشتن ها ...از تمام هر آنچه که نه آن موقع و نه حالا هیچ وقت انگار باورشان نکرده ام (تنها واژه ها یی هستند که می آیند و می روند....) امسال عید می آید و آن عزیزترین دیگر اینجا نیست ...تمام آن همه حرف در طول این زمان هیچ شدند و از بین رفتند...در تمام این کمتر از یکسال ، با تمام امیدم ، آرزو داشتم که تمام این فکرها اثر کند تا من هم باور کنم ...تا آرام شوم... حالا که نگاه می کنم به تک تک اتفاق هایی که از همان روزهای اول سال تجربه کردم ، می بینم که هیچ کدام حتی ذره ای در ثابت کردن اینگونه باورها برایم کمکی نبودند که هیچ ، لحظه لحظه ویرانش کردند ...ذره ذره نابودشان کردند و من همچنان مانده ام آدمی بی باور ...بی آرامش. بی شک امسال سخت ترین روزهایم بود ...بی شک. می دانم که با تمام این همه سختی ، چیزی در من بزرگ شده است . بزرگ شدنم را باور دارم ...اما اینکه این بزرگ شدن همراه با آرامش یا چیزی مثبت بوده باشد ، شک دارم ... انگار که آدم بخواهد ذره ذره درد بکشد و هی رشد کند ...من شک دارم که این بزرگ شدن آرامشی به همراه داشته باشد ...احساس می کنم به تمام لحظه های خوب مشکوکم...به تمام خندیدن هایم شک دارم ...به تمام ثانیه هایی که هنوز به تغییر خیلی چیزها امید دارم ، شک دارم. حالم از این انسان بودنم به هم می خورد. از این تحمل بالایی که انگار هر چه بزرگتر می شوی و رنجها بیشتر می شوند ، کش می آید ...آنقدر که در تعجب می مانی که این همه فشار را چطور تحمل کرده ای و همچنان لبخند می زنی...همچنان می توانی بخندی و به زندگی فکر کنی در حالی که انگار تکه ای از قلبت برای همیشه از دست رفته است ....ولی با تمام این حرفها ، زندگی می کنی . با تمام دوست نداشتن لحظه ها یت، هنوز امید داری... انسان بودن ، چیز عجیبی است ... دیگر نوازشت نمیکند باد از : هیلدا دولیتل شاید بی ربط به عکس.. جان مریم چشماتو وا کن ... نازنین مریم.... روزی هزار بار هم که گوش کنم این آهنگ رو ....تنها ، لحظه ها کش دار تر می شوند انگار.... کاش می خوابیدم ...از تکرار روزهای اینچنینی بیشتر می ترسم تا از لحظه هایی که درش هستم ....هیچ وقت ترس روزهای نیامده را انقدر نفهمیده بودم . به قول شاعر* ، باز باید بیدار شوم، بشنوم، ببینم، باور کنم..... *سید علی صالحی رفتی .... رفتی و مدام می چرخد این شعر در ذهنم ...و مدام می چرخد این بغض در گلویم...دلم به اندازه ی همیشه برایت تنگ است... سال بد سال باد سال اشک سال شک سال روزهای دراز و استقامت های کم سالی که غرور گدایی کرد سال پست سال درد سال اشک پوری سال خون مرتضی سال کبیسه ... 
دیگر نوازشت نمیکند باران.
دیگر سوسوی تو را
در برف و باد نخواهیم دید.
برف آب میشود
برف ناپدید میشود
و تو پر کشیدهای
مثل پرندهای ازمیان دست ما
مثل نوری از میان دل ما
تو پر کشیدهای.


| Design By : Night Skin |



